برترین وبلاگهای فارسی
برترین وبلاگهای فارسی

دلم خواست



روی دیگر سکه

درخواست حذف اطلاعات

امشب عوارض شیمی درمانی شروع شد! چقد دلم می خواست پدرت می بود. همون آدم عاشقی که عشقشو باور کرده بودم نه آدم این اوا ... همون ی که بودنش آرومم می کرد، نه اونی که بعد از ازدواج کم کم گم شد و دیگه خیییلی کم می دیدمش. آره امشب دلم می خواست بغلم می کرد. دلم می خواست دستمو می گرفت. دلم می خواست نگرانی رو توی چشماش می دیدم و حس می براش مهمم. نه ی که با وجود اینکه می دونه چه وضعی دارم، حتی یه احوالپرسی هم نمی کنه!  اون روی سکه رو دارم کم کم می بینم!    منبع: http://maman-chera. /





یاد .. ی صدر .. و قرای خمسة غرب بخش بلدۀ نور مازندران

درخواست حذف اطلاعات

بسمة تعالی ********* یاد .. ی صدر .. و قرای خمسة غرب بخش بلدۀ نور مازندان *********************************************** دلم می خواست به مانند گلی پر پر بمیرم من               دلم می خواست که اندر بستری دیگر بمیرم من دلم می خواست‌که دردامان پیروزی به سنگرها              خداوندا  نمی خواهم  در  این  بستر  بمیرم  من **************************************************************************منبع: http://kalaavangaa. .. /





سو تفاهم

درخواست حذف اطلاعات

  یکی‌ از بدترین چیزا تو دنیا اینه که خودتو جر بدی تا یکی‌ دیگرو آروم کنی‌اما بعد بفهمی که اون یکی‌ اصلا آرامشه تورو نمی‌خواستیعنی‌ کلا نمی‌خواست ک تو آرومش کنی‌ حتی...  منبع: http://sadismiyam2. .. /





خواست خدا

درخواست حذف اطلاعات

زیرا خواست خدا این است که با کردار نیک خود، جه .. مردم نادان را خاموش سازید.همچون آزادگان زندگی کنید، امّا .. خود را پوششی برای شرارت مسازید، بلکه چون غلامان خدا زندگی کنید.اول پطرس ۲: ۱۵-۱۶آمینمنبع: http://eisamasihehsan2. .. /





.....

درخواست حذف اطلاعات

بلا ه جواب درست رو پیدا ، ممنونم خدای مهربونم بابت همه چی، ممنون به خاطر الطاف و خوبیات، حالا که جواب سوالمو گرفتم کمکم کن تا بتونم تموم درایی که به ناحق و ناعادلانه بروم بسته شد رو باز کنم، حمایتم کن چون من فقط جلو امر و خواست تو تسلیم میشم و سرمو جلو چیزی غیر خواست تو خم نمیکنم...منبع: http://avayekavir. /





شروع هفته

درخواست حذف اطلاعات

دلم می خواد هفته ام را رن رن کنم....پر از اتفاقات رن .....تاز ها فهمیده ام باید در مقابل خواست خداوند تسلیم بود.....باید گفت هرچه تو بخواهی....هرچه تو بگویی.....سالها در مقابل خواست او جن دم ولی راس می گویند....جنگ جنگ می آورد.....از این پس من تسلیمم........منبع: http://mogandomi. /





8. حس بد

درخواست حذف اطلاعات

خوب نیستم ...... اصلا خوب نیستم ..... امروز دوباره رفتم دفتر مرکزی ولی اونجوری نشد که دلم می خواست .... کاش میدونستم دقیق چی بخونم .... کاش اونایی که لازم بود رو می پرسید ..... اولش عصبانی بودم ... دلم می خواست یه چیزی رو له کنم ... الان ناراحتم ..... انگار کوچیک شدم .... انگار هیچی بلد نیستم .... حس بدی دارم ... بدمنبع: http://tote. /





پَ ..

درخواست حذف اطلاعات

  وقتی می خواست بره اونور همیشه نصفه شبا نوبت پَ .. شون می شد . سه صُب .فرودگاه مهرآباد.. رو نیمکتای سوراخ سوراخش می شستم و آدم خارجیارو می دیدم . دلم می خواست منم باهاشون بپَرم . می خاستم برم تو چمدوناش قایم شم . جام می شد . حتی یه بارم قصد .. برم تو جیبای رو کُتش .خیلی بزرگ بود. جا می شدم . وقتی ازون دره رد می شدن و از اون پله ی برقی که می رفتن بالا و غیب می شدن . دلم می خواست منم غیب شم . اما همش بر می گشتیم خونه . یه روز منم می پَرم . می رم از اینجا . تموم آدما و عشق ها و کار های نا تموم و می ذارم و می پَرم . حالا می خواد وسط بیابون کالاهاری پایین بیام یا بغل رود سِن .منبع: http://jamaandeh. .. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند با رنگ های تازه مرا آشنا کند پاییز می رسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا کند او می رسد که از پس نه ماه انتظار راز درخت باغچه را برملا کند او قول داده است که امسال از سفر اندوه های تازه بیارد، خدا کند او می رسد که باز هم عاشق کند مرا او قول داده است به قولش وفا کند پاییز عاشق است و راهی نمانده است جز این که روز و شب بنشیند دعا کند شاید اثر کند و خداوند فصل ها یک فصل را به خاطر او جا به جا کند تقویم خواست از تو بگیرد بهار را تقدیر خواست راه شما را جدا کند خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند  منبع: http://noreturnblind. .. /





افسوس

درخواست حذف اطلاعات

دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ ! در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر ! عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ ، عطرِ یاس‌ و عطرِ ‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد ! دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ ! در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌ و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌ ! نه‌ در عصر دیسکو ، ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌ ! نزار قبانی ------------------------------------------------------ کاش در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر بدنیا می امدیم ...منبع: http://biraheeh. /





افسوس

درخواست حذف اطلاعات

دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ ! در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر ! عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ ، عطرِ یاس‌ و عطرِ .. ‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد ! دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ ! در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌ و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌ ! نه‌ در عصر دیسکو ، ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌ ! نزار قبانی ------------------------------------------------------ کاش در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر بدنیا می امدیم ...منبع: http://biraheeh. .. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

چایی رو میز داره از دهن می افته ...امروز خیلی خسته شدم . همین الان اگه سرم رو رو بالشت بذارم خوابم میبره ... دلم امروز حلوا خواست ...شاید شاید خیلی بعید فردا درست کنم ! البته دلم از اون بامیه بلند ها هم خواست و کیک تولد ! فکر کنم فشارم پایین بوده ...  این محاله ... دارم الکی دست و پا میزنم ... اما اما دوست دارم که اتفاق بیوفته ...سعی می کنم ... نگاه کن سعی می کنم ... چقد پاییز بی جونه...          بفرمایید چای سرد ...  منبع: http://meynaz. .. /





گروه چهارم-تمرین6 صفحه17

درخواست حذف اطلاعات

کبوتر یک بار تشنه شد پس آمد به سوی رودخانه آب می نوشید و نزدیک ان مورچه ای در آب افتاد پس نزدیک بود که هلاک شود پس هنگامی که کبوتر را دید از او کمک خواست پسکبوتر برای او بر را ددر آب انداخت پس مورچه از مرگ نجات یافت پس هنگامی که صیاد خواست کبوتر را ب رد کمانش را کشید برای کشتن او.مورچه پای صیاد را گاز گرفت.پس توجه صیاد به سمت درد رفت و مورچه رها شد.منبع: http://ourarabic. /





گروه چهارم-تمرین6 صفحه17

درخواست حذف اطلاعات

کبوتر یک بار تشنه شد پس آمد به سوی رودخانه آب می نوشید و نزدیک ان مورچه ای در آب افتاد پس نزدیک بود که هلاک شود پس هنگامی که کبوتر را دید از او کمک خواست پسکبوتر برای او برگی را ددر آب انداخت پس مورچه از مرگ نجات یافت پس هنگامی که صیاد خواست کبوتر را بگیرد کمانش را کشید برای کشتن او.مورچه پای صیاد را گاز گرفت.پس توجه صیاد به سمت درد رفت و مورچه رها شد.منبع: http://ourarabic. .. /





موهای بابا

درخواست حذف اطلاعات

امروز که موهامو کوتاه می یاد بابات افتادم. یه روز صب که از پادگان هول هولی اومد خونه و گفت موهاشو کوتاه کنم. ۷ صبح موهاشو با ماشین اصلاح کوتاه و داریوش جون کنار دستم ایستاده بود تا مطمئن بشه خط پشت گردن بابا رو درست می اندازم... تو تمام این سالها، پدرت حتی یکبار هم آرایشگاه نرفت و موهای شما و بابا رو همیشه خودم اصلاح می .  همین که هروقت که فرصت داشت، هر ساعت از شبانه روز که می خواست، یه آرایشگر با تمام عشقش موهاشو کوتاه می کرد، چیز کمی نبود که قدرمو ندونست... مسأله مالیش به کنار امروز واقعا دلم می خواست می بود و می دیدم با دیدن سر تراشیده من چه احساسی بهش دست می ده. راستش دلم می خواست خودش موهامو کوتاه می کرد. من هنوزم با روزهای قشن که با هم داشتیم زند می کنم. من با همه وجودم زند و دوستش داشتم، کاش می فهمید که این قدر دوست داشتن همیشه پیش نخواهد اومد... کاش دوست داشتنم رو حفظ می کرد  منبع:





بهشت، جهنم ، عدم ، وجود

درخواست حذف اطلاعات

پرسش: خدا که می دانسته اگر مثلا یک انسان را بیافریند در نهایت به جهنم می رود پس چرا این ظلم را به او کرده است؟ من شخصا نیستی را به عذاب کشیدن ترجیح می دهم. خواهشمندم سوال مرا جدی بگیرید زیرا در چند جای دیگر به من پاسخ نداده اند انسان، ذات مختار است؛ و اگر خواست می تواند به بهشت برود و اگر خواست می تواند به جهنّم برود. لذا خدا .. ی را مجبور نکرده که به جهنّم برود؟!منبع: http://razearamesh2. .. /





بوی ماه مهر

درخواست حذف اطلاعات

  آغاز سال تحصیلی که بهار تعلیم و تربیت است بر عاشقان فرهنگ و علم و ادب مبارک.   پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند   پاییز می‌رسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا کند   او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار راز ِ درخت باغچه را برملا کند   او قول داده است که امسال از سفر اندوه‌های تازه بیارد ، خدا کند   او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا او قول داده است به قولش وفا کند   پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است جز این که روز و شب بنشیند دعا کند   شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها یک فصل را بخاطر او جا به جا کند   تقویم خواست از تو بگیرد بهار را تقدیر خواست راه شما را جدا کند   خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند...     علیرضا بدیعمنبع: http://noor8286. .. /





بوی ماه مهر

درخواست حذف اطلاعات

  آغاز سال تحصیلی که بهار تعلیم و تربیت است بر عاشقان فرهنگ و علم و ادب مبارک.   پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند   پاییز می‌رسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا کند   او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار راز ِ درخت باغچه را برملا کند   او قول داده است که امسال از سفر اندوه‌های تازه بیارد ، خدا کند   او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا او قول داده است به قولش وفا کند   پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است جز این که روز و شب بنشیند دعا کند   شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها یک فصل را بخاطر او جا به جا کند   تقویم خواست از تو بگیرد بهار را تقدیر خواست راه شما را جدا کند   خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند...     علیرضا بدیعمنبع: http://noor8286. .. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

صدای پای تو از حاشیه وقت نمی‌آمد کفش‌های مندرس مثل پاورقی کتاب‌ها نه خواندنی گویی همه چیز در خاطره زندانی است کارهای کرده و نکرده ما دستی می‌خواست از آستینی چروکیده بالا بیاید اما تنها در تصویری بر دیوار خشکید ص .. می‌خواست سکوت‌های موازی تقویم را بشکند اما تنها در بغضی بر گلوی شب‌های .. ماند و گلایه‌های خشکیده بر کنار خیابان مناره‌ها را تاریک و دور می‌دیدند و مکثی با گام‌ها نبود ناجیان انگاره‌اند مثل صدای پای تو که هرگز از راه نرسید و بر لبه حوض کاشی خالی ننشست  اما خمیدگی زمان بر پشت همه ستون‌ها  نشستمنبع: http://seyahmashgh. .. /





دختر و پسر

درخواست حذف اطلاعات

دختره♡   حلقه می خواست





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

خداوندا تورا شکر میگوییم برای برکات و نعمتهای بسیاری که ما بخشیدی خداوندا امروز ملتهای رنج دیده و‌درگیر جنگ را به حضورت می آوریم قلب دشمنان راآز محبتت لبریز کن و صلح و شادی و آرامش را در سرزمین و خانه و‌کاشانه شان جاری کن خداوندا این عزیزان ایمان دار را به حضور تو می آورم روح القدوس خودت را در کلام و رفتار این عزیزان قرار بده تا بشوند آنچه تو میخواهی و‌تو مقدر نموده ای خدای مهربان صلح و آرامش و شادی را نصیب همه بی پناهان و درماندگان کن و برای آن ها اراده و خواست خودت را همانگونه که به صلاح ایشان است و تو خود میدانی در زندگیشان نمایان کن خدای مهربان بیماران را به حضورتو می آوریم دست پر مهرت را بر سر آنها بگذار و سلامت و بهبو .. ان را آنگونه که خواست و اراده توست و نه خواست و اراده ما به آنها بازگردان خیر و برکت روز افزون خود را در زندگی این عزیزان جاری کن تمام اینها را در نام یگانه منجی عال





پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

درخواست حذف اطلاعات

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند   پاییز می‌رسد که همانند سال پیش خود را دوباره در دل قالیچه جا کند   او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار راز درخت باغچه را برملا کند   او قول داده است که امسال از سفر اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند   او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا او قول داده است به قولش وفا کند   پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند   شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها یک فصل را بخاطر او جا به جا کند   تقویم خواست از تو بگیرد بهار را تقدیر خواست راه شما را جدا کند  خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر در را به روی حضرت پاییز وا کند...  منبع: http://kafeasrone. .. /





یأس از رحمت خدا ممنوع!

درخواست حذف اطلاعات

زاهدی در روزگار گذشته، در صومعه ای، صد سال عبادت کرد. پس هوی بر وی غلبه کرد و معصیتی بر وی برفت. پس از آن پشیمان شد. خواست که به محراب عبادت باز شود. چون قدم در محراب نهاد، بیامد و او را گفت: ای مرد! شرم نداری؟ چنان کار کردی و اکنون به حضرت حق می آیی؟ و خواست که او را از حق نومید گرداند، تا نومیدی [باعث] زیادت گناهان وی باشد. در آن ح ، در دل ن شنید که بنده ی من، تو مخصوص به من هستی و من متعلق به تو، و به این فضول بگو که تو چه کاره ای؟!منبع: http://jangeeshq. /





متاهلین محترم بخوانند ...

درخواست حذف اطلاعات

لطفا همه با تامل بخونن خصوصا متاهلین محترم روزی .. روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:"امروز می خواهیم بازی کنیم!"سپس از انان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.خانمی داوطلب این کار شد. .. از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.ان خانم اسامی اعضای خانواده,بستگان,دوستان,هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.سپس .. از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.زن,اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.سپس .. دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.زن اسامی همسایگانش را پاک کرد.این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند;نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...کلاس را سکوتی مطلق فرا گرفته بود.چون حالا همه می دانستند این دیگر برای ان خانم صرفا یک بازی نبود. .. از وی خواست نام دو نفر دیگر را حذف کند.کار بسیار دشواری برای ان خا





برای یک دستمال قیصریه را آتش می زند

درخواست حذف اطلاعات

پسری در پارچه فروشی کار می کرد نامزد پسر به در دکان پارچه فروش آمد و وقتی چشمش به پارچه ها و دستمال های قشن که در دکان بود افتاد از پسر خواست یکی از دستمال ها را به او بدهد پسرک به هر زبانی که خواست نامزدش را از این کار منصرف کند نتوانست سرانجام دو تا از دستمال ها را به او داد بعد از رفتن دختر پسر به خود آمد و گفت: این چه کاری بود که ؟ حالا چه خاکی به سرم کنم؟ اگر بگویم نسیه دادم می گوید چرا؟ اگر بگویم فروخته ام پولش را می خواهد خلاصه آن پسر بی عقل نقشه ای کشید که دکان را آتش بزند تا صاحب دکان از ماجرای دستمال بویی نبرد دکان را به آتش کشید چند لحظه ای نگذشت که آتش به حجره ها و دکان های دیگر هم سرایت کرد و تمام قیصریه ط ی آتش شدمنبع: http://zarbolmasal. /





دستهای تو

درخواست حذف اطلاعات

خواب دیدم پشت سرت راه میروم تو تند تند قدم برمیداشتی و مرتب با من حرف میزدی  یادم نیست چه میگفتی عجله داشتی دیر نرسیم.حواسم به حرفهایت نبود تمام حواسم به دستهایت بود که کنارت تاب میخوردند چشم دوخته بودم به دستهایت و تمام وجودم دلش می خواست دستهایت را لمس کند می دانستم خوابم می ترسیدم از خواب بیدار شوم می ترسیدم خوابم عوض شود و تو نباشی دیگر قدمهایم را تندتر تا بتو برسم و رسیدم دستهایت را گرفتم بین دستهایم مثل یک گنج میدانستم خواب است اما خیلی خوب گرمایشان را حس می تمام تنم غرق نور و گرمی شد دلم می خواست تا ابد در همان لحظه بمانم با تو کنار تو و دستهایت را در مشتم نگه دارم ولی .......... دلم برای دستهایت تنگ شده بابامنبع: http://alma7. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

وقتی کوچیک بودم و مامانم منو می برد حسینیه خیلی دلم می گرفت که چراغارو خاموش می . دلم می خواست بذارن همه جا روشن باشه تا من بتونم همه رو ببینم . امشب وقتی همه ی چراغای هیئت رو خاموش و به یه نقطه خیره شدم و اشکام مث بارون صورتمو شست ، دلم می خواست تا مدت ها بذارن چراغا خاموش باشه . دوست داشتم توی تاریکی به تو فکر کنم . امشب شبی ست از همه شب ها سیاه تر / تنهاتر از همیشه ام ای شاه بی / امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام / از تار ِ وای وای ام و از پود ِ آه آه ...منبع: http://jaanejaan. /





عصر آهن

درخواست حذف اطلاعات

  بانوی‌ من‌! دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌! در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر! عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌، عطرِ یاس‌ و عطرِ ‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد! دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌! در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌ و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پر و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌! نه‌ در عصر دیسکو، ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌! دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصرِ دیگری‌ می‌دیدم‌! عصری‌ که‌ در آن‌ گنجشکان‌، پلیکان‌ها و پریان‌ دریایی‌ حاکم‌ بودند! عصری‌ که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود، از آن‌ِ موسیقی‌دان‌ها، عاشقان‌، شاعران‌، کودکان‌ و دیوانگان‌! دلم‌ می‌خواست‌ تو با من‌ بودی‌ در عصری‌ که‌ بر گل‌ُ شعرُ بوریا وُ زن‌ ستم‌ نبود! ولی‌ افسوس‌! ما دیر رسیدیم‌! ما گل عشق‌ را جستجو می‌کنیم‌، در عصری‌ که‌ با عشق بیگانه‌ است‌! نزار قبانی    منبع: http://boghzyani. /





خواست خدا:

درخواست حذف اطلاعات

شکر نعمت نعمتت افزون کند  کفر نعمت از درت بیرون کند. مبتلایان به درد کافران دیروزند،مدعیان امروز. روزگار بما آموخت که هیچ عد ی تحقق نخواهد یافت مگر بخواست خدا، شاه باشی یا گدا فرقی نمیکند تقدیر(خمیره،سرشت،فطرت)کار خود را میکند.و انیکه عجول باشند وبخواهند با دانش و تدبیر خود سرعت این نظم را کاهش دهند یا افزایش ،بی آنکه بفهمند چه شده!!!بنام سرنوشت خواهند سوخت. قضاوت یعنی:چنانچه از دیار قبل کاهشی بوده بدست اهلی امروز رو به افزایش خواهد رفت و بالع . اینجاست که در تاریخ فراز و نشیب ها را شما خوب و یا بد تشخیص میدهید،بی آنکه بدانید!!!خواست خدا بوده.......    منبع: http://nabigoudarzi. /





دلبست سیصد و چهل و یکم

درخواست حذف اطلاعات

علی‌اکبر حاج پسند نگران بود و این را نمی‌توانست پیش صبرخان پوشیده بدارد. به جایش، صبرخان توانسته بود خوب آرام بماند، و علی‌اکبر را همین بیشتر پکر می‌کرد. خود را در برابر این چوپان بی‌چیز، ناچیز می‌دید. نمی‌دانست خود چه چیز از این مرد که هنوز جوان و بارها ناآزموده‌تر از او بود کم دارد. چه کاستی در او بود که خود حسش می‌کرد، اما نمی‌فهمیدش؟ این را نمی‌دانست. نمی‌دانست. اما می‌دانست و می‌دید که از چیزی بیمناک است. می‌دید که چیزی در اندرونش می‌لرزد. می‌دانست که یک جایش می‌لنگد. اما نمی‌دانست کجایش. شاید هم می‌دانست و نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. نمی‌خواست به روی خودش بیاورد که ناچیزی‌اش از چیزهایی است که دارد: آن گله، آن کلاته، آن بالاخانه، و چند آدمی که در خانه‌آش به کارها می‌رسیدند. و نمی‌خواست به خود بباوراند که آسود صبرخان از آن است که "چیز"ش همان چوبی است که به دست دارد. که چیز بودن او در





یأس از رحمت خدا ممنوع!

درخواست حذف اطلاعات

زاهدی در روزگار گذشته، در صومعه ای، صد سال عبادت کرد. پس هوی بر وی غلبه کرد و معصیتی بر وی برفت. پس از آن پشیمان شد. خواست که به محراب عبادت باز شود. چون قدم در محراب نهاد، .. بیامد و او را گفت: ای مرد! شرم نداری؟ چنان کار کردی و اکنون به حضرت حق می آیی؟ و خواست که او را از حق نومید گرداند، تا نومیدی [باعث] زیادت گناهان وی باشد. در آن ح .. ، در دل ن .. شنید که بنده ی من، تو مخصوص به من هستی و من متعلق به تو، و به این فضول بگو که تو چه کاره ای؟!منبع: http://jangeeshq. .. /





دلبستگی سیصد و چهل و یکم

درخواست حذف اطلاعات

علی‌اکبر حاج پسند نگران بود و این را نمی‌توانست پیش صبرخان پوشیده بدارد. به جایش، صبرخان توانسته بود خوب آرام بماند، و علی‌اکبر را همین بیشتر پکر می‌کرد. خود را در برابر این چوپان بی‌چیز، ناچیز می‌دید. نمی‌دانست خود چه چیز از این مرد که هنوز جوان و بارها ناآزموده‌تر از او بود کم دارد. چه کاستی در او بود که خود حسش می‌کرد، اما نمی‌فهمیدش؟ این را نمی‌دانست. نمی‌دانست. اما می‌دانست و می‌دید که از چیزی بیمناک است. می‌دید که چیزی در اندرونش می‌لرزد. می‌دانست که یک جایش می‌لنگد. اما نمی‌دانست کجایش. شاید هم می‌دانست و نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. نمی‌خواست به روی خودش بیاورد که ناچیزی‌اش از چیزهایی است که دارد: آن گله، آن کلاته، آن بالاخانه، و چند آدمی که در خانه‌آش به کارها می‌رسیدند. و نمی‌خواست به خود بباوراند که آسودگی صبرخان از آن است که "چیز"ش همان چوبی است که به دست دارد. که چیز بودن او





صحبت

درخواست حذف اطلاعات

ب با حاج آقا حرف زدیم.. خودش خواست.. خواست امروز بهش زنگ بزنم اول گفت چقدر شماره تون رنده!گفتم بله!گفت هرکی پارتی داشته باشه همین میشه دیگه!!! گفتم ن بابا پارتی کجا بود!این منطقه همه شماره ها همینه! حرف زدیم..راجب مدرسه،راجب فعالیتای من..راجب حرفایی که با مدیرومعاونا راجب من زده بعد حرفای اونارو به من منتقل کرد..باورم نمیشه خانوم تمیزی چنین دید مثبتی روی من داشته باشه!!!! حرف زدیم.. حرف زدیم.. و حرف زدیم.. گفته بودم باارزش که باشی دنب میدون.. اینم فهمیدم باارزش که باشی باید بیشتر بدوئی..منبع: http://baran-banoo77. /





خواست خدا:

درخواست حذف اطلاعات

شکر نعمت نعمتت افزون کند  کفر نعمت از درت بیرون کند. مبتلایان به درد کافران دیروزند،مدعیان امروز. روزگار بما آموخت که هیچ عد .. ی تحقق نخواهد یافت مگر بخواست خدا، شاه باشی یا گدا فرقی نمیکند تقدیر(خمیره،سرشت،فطرت)کار خود را میکند.و .. انیکه عجول باشند وبخواهند با دانش و تدبیر خود سرعت این نظم را کاهش دهند یا افزایش ،بی آنکه بفهمند چه شده!!!بنام سرنوشت خواهند سوخت. قضاوت یعنی:چنانچه از دیار قبل کاهشی بوده بدست اهلی امروز رو به افزایش خواهد رفت و بالع .. . اینجاست که در تاریخ فراز و نشیب ها را شما خوب و یا بد تشخیص میدهید،بی آنکه بدانید!!!خواست خدا بوده.......    منبع: http://nabigoudarzi. .. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

وقتی کوچیک بودم و مامانم منو می برد حسینیه خیلی دلم می گرفت که چراغارو خاموش می .. . دلم می خواست بذارن همه جا روشن باشه تا من بتونم همه رو ببینم . امشب وقتی همه ی چراغای هیئت رو خاموش .. و به یه نقطه خیره شدم و اشکام مث بارون صورتمو شست ، دلم می خواست تا مدت ها بذارن چراغا خاموش باشه . دوست داشتم توی تاریکی به تو فکر کنم . امشب شبی ست از همه شب ها سیاه تر / تنهاتر از همیشه ام ای شاه بی .. / امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام / از تار ِ وای وای ام و از پود ِ آه آه ...منبع: http://jaanejaan. .. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

انگشتاشو فشار میداد به کف دستش . می گفت اینجوری کم کم آروم میشه. می خواستم بگم می تونه به جاش دست منو محکم بگیره . نگفتم. توی شلوغی نمی تونستم چهره شو با دقت ببینم. لعنت به شلوغی! می خواستم بگم لعنت به چشام که حیفه چشاته اگه نگاشون کنی .نگفتم . سه چهار تا کتاب و به سختی با یه دستش گرفته بود و به قفسه .. ش تیکه میداد!با خودم میگفتم کاشکی من سه چهار تا کتابه تو دستش بودم،کاش انگشتاش بودم ! می خواستم بگم می تونم براش نگهشون دارم . نگفتم;)به مقصد که رسیدیم باهم پیاده شدیم . موقع جدا شدن بهم لبخند زد و موهایی که ریخته بود توی صورتش رو برد زیر مقنعه! حواسم به موهاش بود.حواسم نبود داره میگه خداحافظ . خواستم بگم موهای قشنگی داری، نگفتم!وقتی رفت دلم خواست رفتنِش باشم! سنگفرشای ولیعصر باشم. تابلوی ایست باشم. خودکار ِ کنکوی توی کیفش باشم . آهنگی که دوس داره باشم. آلارام تلفن همراهش باشم. تبدیل بشم به





صحبت

درخواست حذف اطلاعات

.. ب با حاج آقا حرف زدیم.. خودش خواست.. خواست امروز بهش زنگ بزنم اول گفت چقدر شماره تون رنده!گفتم بله!گفت هرکی پارتی داشته باشه همین میشه دیگه!!! گفتم ن بابا پارتی کجا بود!این منطقه همه شماره ها همینه! حرف زدیم..راجب مدرسه،راجب فعالیتای من..راجب حرفایی که با مدیرومعاونا راجب من زده بعد حرفای اونارو به من منتقل کرد..باورم نمیشه خانوم تمیزی چنین دید مثبتی روی من داشته باشه!!!! حرف زدیم.. حرف زدیم.. و حرف زدیم.. گفته بودم باارزش که باشی دنب .. میدون.. اینم فهمیدم باارزش که باشی باید بیشتر بدوئی..منبع: http://baran-banoo77. .. /





بدون عنوان ...

درخواست حذف اطلاعات

بل .. ه دوباره دلم خواست بنویسم.  چ خبر شده؟ شهر عزیزم چی شدی؟ چرا مریض شدی شهرم.  مهربانم س هفته ی کامل بیماره





آن که بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

درخواست حذف اطلاعات

ب کافه_سوسایتی وودی_آلن را دیدم. همه آنهایی که سینمای شبهه روشنفکری و پرحرف وودی آلن را می شناسند خوب می دانند که حرف زدن در مورد هایش چقدر مزه می دهد. شاید پانزده سال از اولین ی که از او دیدم و با دوستی در موردش حرف زدم می گذرد. ب حس جدیدی آمد سراغم، بعد از این سال و این همه آدمی که در زند ام آمده اند و رفته اند و چه حرفها و لحظه ها با این حرفها داشته ایم، ب حس خسته ام، دلم خواست این وسوسه حرف زدن را توی دلم نگه دارم و دیگر در جستجوی آدمی نباشم، ب دلم خواست فقط بگذارم تا این حس ها، این حرفها در هوا بخار شوند و محو، مثل دود سیگاری در نیمه شبی ت و تنها. ب حس تمام آن آدمهایی که های وودی_آلن را زند کرده اند دود شده اند رفته اند توی هوا، مثل دود سیگاری در نیمه شبی ت و تنها.منبع: http://eissaaskari. /





.. پایان نامه با موضوع بررسی عوامل اجتماعی موثر در افت تحصیلی

درخواست حذف اطلاعات

.. پایان نامه با موضوع بررسی عوامل اجتماعی موثر در افت تحصیلیمقدمه :آموزش و پرورش یکی از قدیمی‌ترین نهادهای اجتماعی است که از بدو تشکیل زندگی گروهی انسان و در پاسخ به نیاز انسانها در روابط متقابل به شکل ابت .. خود وجود داشته‌است. آموزش و پرورش رسمی از اوایل قرن حاضر به صورت یک نظام فراگیر، ابتدا جوامع پیشرفته و متعاقب آن سراسر جوامع در حال پیشرفت را فرا گرفته است و امروز جامعه‌ای نیست که این نظام نقشی در تحول و پیشرفت آن نداشته باشد.قلمرو رشد و فعال شدن استعدادها و توانائیهای آدمی را زمان- مکان(جایگاه) یا شرایط زمانی- مکانی(موقعیت) تعیین می‌کند و جهت می‌دهد. بنابراین تربیتی سودمند و اثربخش خواهد شد که آن شرایط را در نظر بگیرد و با آنها هماهنگ باشد و یا بتواند شرایط نامطلوب را به شرایط مطلوب تغییر دهد. به عبارت دیگر رشد و تکامل و فعال شدن استعدادها و توانائیهای هر شخص، مست .. م وجود سالم: خ